اشك ريختم....
گريه كردم ....
هق هق كردم ....
راستش را بخواهى ، درد له شدن انگشتانم ميان در ، بهانه بود
با درد كشيدنم ، نبودنت باز هم برايم تداعى شد ....
خنده هايت ، صدايت ، دست هايت .... نوازش هاى روزانه ات ...
اشك ريختم .... براى ديگر نبودنت لعنتى ...
گريه كردم.... براى ديگر نبوئيدنت ، نشنيدن صداى قلبت زير گوش هايم... نبوسيدن لب هايت ، حس نكردن نفس هايت بر گردنم ....
هق هق زدم ... براى اينكه ديگر نبودى اشك هايم را پاك كنى و بگوئى (حذف شد)
چقدر بودنت را كم دارم لعنتى دوست داشتنى من ...
چقدر اين زندگى لعنتى را نفرت دارم ،
تمام درد هايم با له شدن انگشتانم ميان در يادم آمد ،
اين درد بهانه بود ،
من نمي توانم نبودت را باور كنم .
ساراه
فلبداهه_ساده نويسى
#قديمى
برچسب:
نویسنده: باران سلطانی